توسعه و بین المللی شدن مدیریت منابع انسانی معاصر
در دوره پس از جنگ جهانی مدیریت منابع انسانی در امریکا در دهه 1960 بدترین دوران خود را پشتسر گذاشت. پس از آن این رشته به آرامی شروع به بازیابی و گسترش خود کرد و در اوایل تا میانه دهه 1990 شهرت، فعالیتهای گسترده و انرژی فراوانی به دست آورد. با اینحال در زمانیکه قرن به پایان خود نزدیک میشد، نشانههایی از استمرار مشکلات و در حوزههای صنعتی و دانشگاهی در مدیریت منابع انسانی به چشم میخورد. از ابتدای دهه 1980 نسخه مدرن مدیریت منابع انسانی به سرعت مرزهای امریکای شمالی را درنوردید و به اروپا و آسیا و دیگر نقاط جهان منتقل شد. در این زمان این موضوع در همه دانشگاهها در همه جهان و در قالب واژه مدیریت منابع انسانی در انگلیسی یا ترجمه آن در زبانهای دیگر مورد تدریس قرار میگرفت. همچنین شرکتها به شکل روزافزونی از این واژه برای نامگذاری کارویژه مدیریت نیروی کار خود بهره میگرفتند. رکودی که مدیریت منابع انسانی در دهه 1960 تجربه کرد چندین علت داشت. من تمرکز خود را بر جنبه دانشکاهی آن قرار میدهم. همانگونه که پیش از این نیز توضیح داده شد مدیریت منابع انسانی در طول در دهه 1950 ذیل حوزه روابط صنعتی تعریف میشد. پس از سال 1960 با اینحال این دو حوزه از هم جدا شدند و روابط صنعتی به شکل محدودتری تمرکز خود را بر اتحادیهها روابط مدیریت و نیروی کار قرار داد و مدیریت منابع انسانی کار خود را بر جنبههای کارویژهای مدیریت کارکنان قرار داد. به همراه جدا شدن روابط صنعتی از مدیریت منابع انسانی، اقتصادی نیروی کار و محققین آن نیز از مدیریت و علوم رفتاری منفک شدند.
تا دهه 1950 در امریکا اقتصاد به عنوان مبنای حوزه آموزش کسبوکار تلقی میشد. همانگونه که کریج بیان کرده بود (1923) کسبوکار همواره به عنوان شاخهای از اقتصاد تعریف میشود. پس مدیریت نیروی کار به شکل گستردهای در چهارچوب اقتصاد نیروی کار کابردی مورد بحث قرار میگرفت و در طول دهه 1950، بسیاری از نویسندگان مطرح در زمینه نیروی کار و نویسندگان کتابهای مدیریتهای پرسنلی، اقتصاددانهای نیروی کار بودند (با مسامحه) و متخصصین روابط صنعتی نیز نوعاً اقتصاددادن بودند. این اقتصاددانان مانند هنمن، میر، استراوس و یودر، ارتباط فراوانی با روابط صنعتی برقرار کرده بودند و تمایل داشتند تا بر جنبه کلان و بیرونی روابط صنعتی، حکمرانی آن، و ابعاد استراتژیک مدیریت منابع انسانی مخصوصاً با تاکید بر بازار کار و روابط نیروی کار فعالیت کنند. اما در اواخر دهه 1950 این افراد یا از دانشگاه بازنشسته شده بودند تا از حوزه مدیریت منابع انسانی به دیگر موضوعات نقلمکان کرده بودند و نسل جدیدی از اقتصاددانان کار نئوکلاسیک نیز وجود داشتند که علاقه چندانی به مدیریت نشان نمیداند.
به واسطه حضور اقتصاددانان در صحنه، حوزه مدیریت منابع انسانی به شکل روزافزونی از محققینی که در حوزه مدیریت و علوم رفتاری فعالیت میکردند فاصله میگرفت. به شکل طبیعی علائق آنها در زمینه امور استخدامی بیشتر جنبه سازمانی و روانشناسی داشت که به جنبههای درونی سازمان میپرداخت و تمرکز آنها بر موضوعاتی همانند طراحی و کنترل سازمان، سبکهای رهبری، اصول مدیریت اثربخش، و جنبههای روانشناسی و اجتماعی تعاملات انسانی در محیط کار قرار داشت. در دهه 1950 این گروه از محققین همانند آرنسبرگ، آرجیریس، مک گرگور و وایت، معمولاً با جنبش روابط انسانی در ارتباط بودند و جزء حوزه مدیریت منابع انسانی شناخته نمیشدند. در اوایل دهه 1960، روابط انسانی در حوزه جدید رفتار سازمانی جذب شد و پس از آن به حوزه توسعه سازمانی منتقل شد؛ و بسیاری از دانشمندان پیشرو در حوزه علوم رفتاری، در مدیریت و مدارس کسبوکار در این بخش فعال شدند. نتیجه نهایی این امر این بود که حوزه مدیریت منابع انسانی در دهه 1960، که در این دوره به عنوان مدیریت پرسنلی شناخته میشد در حاشیه قرار گرفت. از سویی اقتصاددانها و محققین روابط صنعتی درحال خروج از عرصه بودند؛ و از سوی دیگر محققین رفتاری و مدیریت وقت و توجه خود را به حوزه رفتار سازمانی داده بودند. هردو گروه به حوزه مدیریت پرسنلی به عنوان یک حوزه بدون ارزش تئوریک، که با مجموعهای از رویهها و ابزارهای استخدامی منفک از هم در ارتباط است نگاه میکردند. شواهد ملموس در حمایت از چنین دیدگاهی در کتاب متون کلاسیک در مدیریت پرسنلی جمعآوری شده است. مقالههای این کتاب نشان میدهد که حاکمیت فکری رفتار سازمانی و نبود اقتصاددانان و سطح پایین ماهیت اداری مدیریت پرسنلی در این دوران چگونه بوده است.
از این نقطه بسیار ضعیف و سطح پایین، مدیریت منابع انسانی حرکتی رو به بالا را آغاز کرد که تمرکز آن بر جنبههای ذهنی و فکری و مشارکت در جهان دانشگاهی بود. تا حد زیادی جایگاه و وجهه مدیریت منابع انسانی در عرصه عملی نیز در همین راستا قرار داشت.
واژه مدیریت منابع انسانی ابتدا در ادبیات نظری میانه دهه 1960 در امریکا مطرح شد. علت اینکه برخی از محققین تشویق شدند تا از این واژه استفاده بکنند، از سخنرانیای نشأت میگیرد که چندین سال پیش توسط وایت بک، اقتصاددان مشهور انجام شده بود که عنوان آن کاویژههای منابع انسانی بود. اگرچه همانگونه که به آن اشاره شد واژه منابع انسانی ریشههای قدیمیتری نیز داشت. مفید بهنظر میرسد که مفهوم منابع انسانی را از دیدگاه وایت بک مورد بررسی قرار دهیم، زیرا دربرگیرنده مباحث مختلفی در زمینه منابع انسانی است. او بیان میدارد که: نوع عمومی فعالیتها در هر کارویژه مدیریتی ... استفاده از منابع به شکل اثربخش برای دستیابی به اهداف سازمان است ... کارویژهای که به درک، نگهداری، توسعه، استخدام اثربخش و انسجامبخشی به قابلیتهای بالقوه افراد در منابع انسانی را باید کارویژه منابع انسانی بنامیم. او همچنین بیان میدارد، اولین چیزی که ما باید در زمینه آن شفاف این است که چیز جدیدی در زمینه تعامل کارویژه مدیریت با نیروی کار وجود ندارد. ... همانند دیگر زیرمجموعههای مدیریت... این بخشی از کارویژه مدیریت است نه چیزی که به آن اضافه شده باشد.
برای 15 تا 20 سال بعد واژه مدیریت منابع انسانی و مدیریت پرسنلی، به شکل گستردهای در کنار هم وجود داشتند و اغلب به شکل مترادف مورد استفاده قرار میگرفتند. البته واژه مدیریت منابع انسانی ازنظر واژگانی بهروزتر به حساب میآید و مفهوم کارویژه منابع انسانی و مدیریت نیروی کار، واژهی قدیمیتر به حساب میآمد. اما پس از آن در اوایل دهه 1980 دو خط فکری جدید پدیدار شدند؛ اولی سنتهایی را پیگیری میکرد که معتقد بود مدیریت منابع انسانی و مدیریت پرسنلی به شکل وضع، عناوینی متفاوت برای پدیدهای واحد هستند. اما براساس دومین خطر فکری، مدیریت منابع انسانی یک مدل جدید و فلسفهای از مدیریت نیروی کار بود، که به شکل زیربنایی از رویکردهای مدیریت پرسنلی و روابط صنعتی متمایز بود.
یک ابراز اولیه و اثرگذار این رویکرد توسط مایکل بیر پروفسور مدیریت در دانشگاه هاروارد و همکاران او در کتاب مدیریت دارایی انسانی (1984)، و توسط بیر و نویسنده همکار او برت اسپکتور در مقالهای که با این عنوان نامیده شده بود «مدیریت منابع انسانی: انسجامبخشی به روابط صنعتی و توسعه سازمانی» بیان شد. در کتاب و مقاله آنها توضیح میدهند که چیزی که یک پارادایم مدیریت منابع انسانی نامیده میشود چیست. در مقاله آنها، آنها لیستی چهاردهتایی بیان میکنند که مدیریت امور استخدامی گذشته را از مدیریت منابع انسانی متمایز میکند؛ و آنها این پارادایم را مدیریت منابع انسانی مینامند. به عنوان مثال آنهای بیان میدارند که روابط صنعتی و مدیریت پرسنلی، بخشهای جزءنگر و منفعل سیستم کنترل و دستور به کارکنان هستند. آنها واصل حل تعارضات هستند و رویکری کوتاهمدت اتخاذ میکنند. از سوی دیگر مدیریت منابع انسانی به شدت فعال، انسجامبخش، بخشی از سیستم تعهد و مشارکت کارکنان، و ایجادکننده وحدت علایق و دارای رویکردی بلندمدت است. آنها جمعبندی میکنند که پارادایم جدید مدیریت منابع انسانی که در آن این نکته تبلیغ میشوند که افراد دارایی هستند نه هزینه، مدیریت منابع انسانی باید کاملاً از تصمیمات استراتژیک کسبوکار آگاه باشد و در آنها مشارکت داشته باشد. این ایده دوم از مدیریت منابع انسانی از کجا آمده است؟ دو توسعه فکری در این زمینه نقش کلیدی ایفا کردهاند.
اولی همانگونه که در عنوان مقاله بیر و اسپکتور به آن اشاره شده است، از تئوریها و دیدگاههای رفتار سازمانی و توسعه سازمانی و ورود آنها به رویکردهای سنتی مدیریت پرسنلی و روابط صنعتی ناشی شده است. این فرایند در دهه 1960 آغاز شد. همانگونه که دنت و باس بیان میدارند، بسیاری از دانشگاههای مطرح و پیشروی مدیریت کسبوکار و اداره سازمانهای صنعتی، از مطالعه توصیفی فعالیتهای جاری مدیریت پرسنلی به سمت بهکارگیری اصول علوم اجتماعی برای تحلیل مشکلات سازمانی حرکت کردند... علوم رفتاری نیز حرکتی سریع را آغاز کردهاند و درحال حرکت به سمت جایگاه محوری در مطالعه رفتار صنعتی هستند. یک دهه بعد مارتین این مشاهده را بیان کرد که: اداره امور پرسنلی و مدیریت آنگونه که در دانشگاههای مختلف کسبوکار ارائه میشود، به شکل گستردهای در طول دهه 1960 تغییر کرده است. این تغییرات در حد زیادی ناشی از دو مطالعه انجام شده توسط بنیادهای امریکایی در سال 1959 در زمینه دانشکدههای مدیریت است، که بیان داشتند که طرحدرسهای دانشگاههای کسبوکار باید دربرگیرنده علوم رفتاری باشند. مارتین دریافت که 5 نفر از مشهورترین محققین در حوزه مدیریت پرسنلی همه دانشمندان علوم رفتاری بودند، که در ارتباط با رفتار سازمانی و توسعه سازمانی شناخته میشدند. آنها عبارت بودند از هرزبرگ، مک گرگور، پورتر، مازلو و آرجیریس.
مهمترین نکتهای که در نوشتههای دانشمندان رفتار سازمانی و توسعه سازمانی به چشم میخورد این است که سازمانها میتوانند عملکرد و بهرهوری بیشتری را از طریق طراحی کارها و بهکارگیری مدیریت در زمینههای مختلف مدیریت نیروی کار و استفاده از، و توجه به نیازها و انگیزههای اجتماعی و روانشناسی کسب کنند. این رویکرد در مقابل رویکردی است که از منطق اقتصادی تبعیت میکند و کارکنان را مشابه یک عامل ورودی شبیه دیگر عوامل ورودی و با نگاه انسان اقتصادی مینگرد. این دوگانگی در تئوری x و y مک گرگور به وضوح آشکار است و سیستمی که او در این زمینه ارائه میدهد در همین زمینه بیان شده است (کنترل و دستور مقابل اجماع و مشارکت) و والتون در سال 1955 در مقاله اثرگذار خود که عنوان آن از کنترل به سمت تعهد در محیط کار بود نیز این معنا را بیان میدارد که ایده زیربنایی در این بحث، برخورد با کارکنان به عنوان دارایی، نه کالای مورداستفاده و مصرفی در محیط کار است و کار را باید به گونهای طراحی کرد که آنرا برای کارکنان انگیزهساز نمود و رضایتبخش کرد و اجازه کنترل آن را به کارمندان داد و از پرداخت جبران خدمات به کارکنان باید نفع دوطرفه برای سازمان حاصل کرد. از اینرو مدلهای استخدامی و جبران خدمات باید از سیستمهای با بهرهوری پایین، تعارض بالا و غیرانعطافپذیر به سمت سیستمهای مدیریت منابع انسانی یکپارچه دارای بهرهوری بالا، تعارض پایین و انعطافپذیر حرکت کنند. این مدل سازمانی جدید با عناوین مختلفی شناخته شد. عناوینی از جمله محیط کار با تعهد بالا، و سیستمهای کاری با عملکرد بالا و پارادایم جدید مدیریت منابع انسانی که در دهه 1980 ظهور کرد جزئی از مدیریت نیروی ک:.7-ر به حساب میآمد. همچنین مدیریت منابع انسانی در جایگاهی متفاوت از رویکردهای مدیریت پرسنلی و مدیریت روابط صنعتی قرار گرفت و با عنوان مجموعهای دارای عملکرد بالا همانگونه که در کتابهایی مانند «درجستوجوی علو یا مزیت نهایی» یا «کسب مزیت رقابتی از طریق کارکنان» بیان شد شناخته میشد. اثر رفتار سازمانی آنقدر قوی شد که در بسیاری از دانشگاهها مدیریت منابع انسانی به سمت دورهای با عنوان رفتار سازمانی کاربردی حرکت نمود.
دومین اتفاق کلیدی که در این زمینه اثرگذار بود و تا حد زیادی به پارادایم جدید مدیریت منابع انسانی شکل داد، توسعه و ترویج مفهوم مدیریت استراتژیک بود. مدیریت استراتژیک که پیش از این برنامهریزی استراتژیک نامیده میشد و قبل از آن نیز سیاست مدیریت سازمان نامیده میشد، ریشه در کارهای مایکل پورتر، انسوف و دیگران داشت. این مفهوم به سرعت وارد مدیریت منابع انسانی شد. در یکی از ایفای نقشهای اولیه به عنوان مثال دوانا و همکارانش در زمینه کارویژه مدیریت پرسنلی بیان میدارند که رواج اخیر مدیریت منابع انسانی مشکلات فراوانی را برای بخشهای مدیریت پرسنلی ایجاد کرده است. برای سالها آن�.-:.� درحال توضیح جایگاه متوسط خود بودند و کار خود را از طریق نبود پشتیبانی و توجه مدیریت توجیه میکردند. آنها سپس ادامه میدهند که در تبیین پدیده جدید، اینکه آیا بخش منابع انسانی به عنوان یک عنصر اثربخش و ارزشمند در اثربخشی مدیریت باقی میماند یانه، تا حد زیادی وابستگی به این دارد که این کارویژه خود را با سیستم برنامهریزی سازمان گره بزند. تاحد زیادی مدیریت منابع انسانی باید یک نگاه غیرقابل اجتناب در تدوین استراتژی و اجرای استراتژی به حساب آید.
دو دهه بعد شاهد انفجار بزرگی از نوشتهها و پژوهشها در زمینه جنبههای استراتژیک مدیریت منابع انسانی بود که به خودی خود منجر به ایجاد حوزه جدیدی بهنام مدیریت استراتژیک منابع انسانی شد. همانند واژه مدیریت منابع انسانی، برخی از محققین واژه مدیریت استراتژیک منابع انسانی را نیز با عنوان یک رویکرد کلی میبینند، در حالی که سایرین و آن معنای خاصتری میدهند. رایت و مک ماهان (1992) به عنوان مثال بیان میدارند که مدیریت منابع انسانی الگوی بهکارگیری منابع انسانی برنامهریزی شده و فعالیتهایی است که هدف از آنها توانمندسازی سازمان برای کسب اهداف آن است. این مفهومسازی نوعی مفهومسازی کلی است زیرا دربرگیرنده همه انواع سازمانها و سیستمهای مدیریت نیروی کار است و تنها به این نیاز دارد که بهکارگیری مدیریت منابع انسانی باید با رویهای آیندهنگر و منسجم با دیگر بخشها برای دستیابی به اهداف سازمان مورد استفاده قرار بگیر%:.7
فارغ از مباحث تعریفی، آنچه بدون شک میتوان بیان داشت این است که توسعه مفهوم مدیریت استراتژیک منابع انسانی منجر به جلب مجدد علایق دانشگاهی به کارویژه منابع انسانی شد و تئوری و عمل مدیریت منابع انسانی را تقویت کرد. در زمینه تئوری به عنوان مثال مدیریت استراتژیک منابع انسانی پشتیبانی فکری برای این ایده که کارکنان سازمان و سیستم مدیریت منابع انسانی میتوانند به شکل بالقوه منبعی بلندمدت برای مزیت رقابتی ایجاد کنند را پشتیبانی کرد. این بیانی بود که پشتوانههای تجربی خود را نیز در مطالعاتی که رابطه مثبتی بین توسعه فعالیتهای منابع انسانی و عملکرد سازمان یافته بودند پیدا میکرد.
مدیریت منابع انسانی در همین زمان توسط چند جریان در خارج از دانشگاهها نیز درحال تقویت بود. یک مثال از این زمینه رشد قابلتوجه قانونگذاری دولتها در زمینه امور استخدامی پس از دهه 1960 بود که دربرگیرنده قوانینی در زمینه رفع تبعیض، ایجاد فرصتهای برابر، نوع پرداخت بیمه و بازنشستگی، تعامل با کارکنان معلول، و مشکلات مربوط به سلامت اعضای سازمان بود. شرکتها معمولاً مدیران اجرایی برای بررسی انطباق قوانین و پیامدهای آنها، در حوزه پرسنلی منصوب میکردند که منجر به ایجاد مسئولیتها و جایگاه برای این افراد در سازمان میشد.
یک نکته مهم دیگر تضعیف مستمر بخش اتحادیهها بود. شرکت فرصتهای جدیدی برای حرکت از اجتناب از شکلگیری اتحادیهها و ایجاد رویکردهای تعاملی چندجانبه با کارکنان در مدیریت امور استخدامی پیدا کرده بودند، که به آنها فرصت میداد تا رویکردی واحد، فعال و باتوجه به عملکرد اتخاذ کنند. بسیاری از شرکتها برای اینکه این تغییر را نشان دهند بخش روابط صنعتی و امور پرسنلی خود را مدیریت منابع انسانی نام نهادند. مشابه این امر در امریکا حوزه گروه حرفهای اصلی یعنی انجمن مدیران پرسنلی امریکا نام خود را در سال 1989 به انجمن مدیریت منابع انسانی تغییر داد.
یک عامل نهایی که اثر قابلتوجهی بر این امر داشت، موفقیت اقتصادی گسترده شرکتهای ژاپنی در دهه 1970 تا 1980 بود و اینکه به شکل گستردهای در جوامع غربی پذیرفته شده بود که عنصر کلیدی موفقیت ژاپنیها، مدل مدیریت منابع انسانی مبتنی بر فعالیت انسانی دارای عملکرد بالا همانند مدیریت مشارکتی، سرمایهگذاری بالا در کارکنان، و فلسفه کسب منافع دوطرفه بود. در اوایل تا میانههای 1990، فعالیت و پژوهشهای مدیریت منابع انسانی یک فرصت جدید را شاهد بود. روندهای جدیدی که در این دوره به وجود آورده بودند به وضوح در دانشگاهها دیده میشدند. دانشجویان درحال ثبتنام در دورههای مدیریت منابع انسانی بودند، و عدد آنها به شدت درحال افزایش بود. دانشگاههای کسبوکار درحال استخدام چندین دهها نفر از پروفسورهای مدیریت منابع انسانی بودند. عضویت و مشارکت در بخش منابع انسانی آکادمی مدیریت (Academy of Management) به شکل گستردهای افزایش پیدا کرده بود و مجلات پیشرو در زمینه مدیریت به دنبال ثبت مقالاتی در زمینه مدیریت منابع انسانی بودند، در عینحال نشریات مرتبط با منابع انسانی نیز درحال شکل گرفتن بودند یا نام خود را به این حوزه نزدیک میکردند. علاوهبر حس بازیابی این رشته، کاهش قدرت حوزه روابط صنعتی و رویکرد رقابتی آن با مدیریت منابع انسانی، نقش خود را با تاکید بر علوم اجتماعی و طرحدرسهای چندرشتهای نشان داد.
در میان این شرایط دو روند جدید نیز در دهه 1990 رخ دادند که جایگاه راحت مدیریت منابع انسانی در این دوره را مورد تهدید قرار دادند و برخی از نواقص و آسیبپذیریهای آن را که با عناوین مدیریت استراتژیک منابع انسانی و سیستمهای با عملکرد بالا پوشش داده شده بود، دوباره آشکار کردند.
اولین این توسعهها، بازگشت اقتصاددانها و متخصصین روابط صنعتی به حوزه مدیریت منابع انسانی بود. در اواخر دهه 1980، حوزه جدید اقتصاد نیروی کار ظهور پیدا کرد که نام خود را اقتصاد پرسنلی مینامید؛ و به سرعت در حوزههای مرتبط با چاپ و جذب مشارکتکنندگان با توفیق مواجه شد. با استفاده از ابزارهای اقتصاد خرد نئوکلاسیک، این اقتصاددانان که توسط لازیر هدایت میشدند مجموعه گستردهای از مدلهای پیچیده را برای توضیح فعالیتهای مختلف منابع انسانی ارائهکردند؛ که از جمله آنها میتوان به انواع مختلف جبران خدمات، قوانین بازنشستگی اجباری، و مدلهای نظارت بر انتخاب کارکنان اشاره نمود. دیگر اقتصاددانان که از حوزههای نهادی و روابط صنعتی به مسئله نگاه میکردند، مدلهای جالبی را ایجاد کردند که به توضیح چگونگی انتخاب سیستمهای استخدامی در بین سازمانهای مختلف میپرداخت؛ یا توجه خاص خود را به انتخاب بین ساختن یا خریدن معطوف کردند که باعث شکلگیری تصمیماتی در زمینه انجام کارها درون سازمان یا واگذاری آنها به بیرون سازمان میشود. از سویی بازگشت اقتصاددانان به حوزه مدیریت منابع انسانی، یک نقطه مثبت برای آن به شمار میآمد و باعث تقویت جنبههای تجربی و تئوریک آن میشد؛ مخصوصاً باتوجه به ابعاد کلان. اما همچنین این امر فرصتها آسیبپذیریهای بالقوه این حوزه را نیز برای بقیه افراد آشکار نمود. شواهد نشان میدهد به عنوان مثال که اقتصاد و علوم رفتاری به عنوان دو بال این حوزه، اغلب نسبت به هم بیتوجه هستند و بدون توجه به یافتههای یکدیگر از کنار هم عبور میکنند. این امر فرصت افزودن ارزش افزوده به مدیریت منابع انسانی از تعامل آن دو را کاهش میدهد. همچنین بخش مهمی از ادبیات مدیریت مخصوصاً در کتابهای آموزشی، به مسیر قبلی خود ادامه میدهد و رویکرد به شدت تجویزی و توصیفی خود را در پیش میگیرد و درنتیجه نسبت به انتقاداتی که اقتصاددانان از آن مطرح میکنند و نتایجی که اقتصاددانان به دست میآورند بیتفاوت است.
دومین توسعهای که در این مسیر اتفاق افتاد نیز شائبهای را در مسیر ایجاد کرد. در حالیکه کتابهای آموزشی دانشگاهی و کتابهای مرتبط با فعالان مدیریت منابع انسانی پر از این محتوا بود که پارادایم جدید مدیریت منابع انسانی باید در پیش گرفته شود، شواهد نشان میداد که فعالیت افراد در این زمینه فعالیتی ناهمگون است و تنها تعداد محدودی از شرکتها یک بسته کامل را در پیش گرفتهاند. علاوه بر این، بسیاری از شرکتها به فعالیت با سابقه تاریخی خود در مدیریت منابع انسانی ادامه میدهند به گونهای که نمیتوان مدیریت منابع انسانی را از مدیریت پرسنلی و روابط سازمانی تفکیک نمود. درحقیقت درحالیکه بسیاری از شرکتها درحال حرکت به سمت منافع مدیریت منابع انسانی و مدیریت سرمایه انسانی هستند، بسیاری دیگر در جهت مخالف حرکت میکنند. برای آنها عملکرد بالا از طریق کوچکسازی مستمر، برنامههای بازمهندسی و ساختاردهی مجدد به شرکت حاصل میشود یا از طریق اخراج نیروی کار و کاهش امنیت شغلی و یا بیرونیسازی استخدامی و نیروهای موقت یا قرارداد کوتاهمدت یا حذف بسیاری از برنامههای مزایا در سازمان. در کنار این جریان در بسیاری از موارد کاهش گسترده در اندازه و اثرگذاری بخشهای مدیریت منابع انسانی، یا بیرونی کردن خدمات منابع انسانی و برونسپاری به مراکز تماس، شرکتهای موقت و مشاورین یا طرفهای قرارداد مستقل از جمله این موارد است.
این سناریوی رویدادها منجر شد که شیزوفرنی ذهنی و فکری در مدیریت منابع انسانی ایجاد شود. به عنوان مثال اگر مدیریت منابع انسانی بر پایه این ایده ساخته شده است که کارکنان دارایی سازمان هستند، پس چه نوعی از سیستمهای مدیریت نیروی کار باید استفاده شود در همه شرکتهایی که درحال استفاده از کوچک کردن و نیروی کار هستند؟ مدیریت پرسنلی؟ روابط صنعتی؟ یا چیزی شبیه این؟ اگر مدیریت منابع انسانی به معنای سیستمهای استخدامی با عملکرد بالا است، پس شرکتهایی مانند والمارد و مک دونالد از مدیریت منابع انسانی استفاده نمیکنند؟ بسیاری از نویسندگان از کنار این مسائل چالشی عبور کردهاند، یا تنها بر جنبههای پارادایمی بهینههای کیسهای مورد بحث گذشتهاند.
همچنین شواهد در دهه 1990 بیانگر وجود میزانی از نگرانی و ترویج متعصبانه رویکردهای تجویزی در حوزههای دانشگاهی و عملیاتی نوشتهها در مدیریت منابع انسانی است. بخشی از این رویکرد احساسی به پژوهش در مدیریت استراتژیک منابع انسانی، تنها نقابی برای دفاع و تقویت بقای مدیریت منابع انسانی در دانشگاهها و سازمانها بوده است. تجویزها نیز همچنین در یک چشمانداز وحشتناک از آینده پیچیده شدهاند که مدیریت منابع انسانی به سازمانها اعلام میکند یا باید متحول شوند، یا از بین بروند. تعدادی از مقالات، به عنوان مثال عناوینی همچون «جایگاهیابی مدیریت منابع انسانی، تحول یا از بین رفتن» دارند. همچنین مقاله دیوید اولریش در هاروارد بیزینس ریویو (Harvard Business Review) (1998) نمونه روشنی از این امر به حساب میآید. او بیان میدارد که آیا ما باید مدیریت منابع انسانی را کنار بگذاریم؟ ... دلیل خوبی برای شهرت بد مدیریت منابع انسانی وجود دارد. مدیریت منابع انسانی اغلب غیراثربخش، غیرشایسته و هزینهبر است و به نوعی نابودکننده ارزشهای اقتصادی در سازمان است. در حقیقت اگر مدیریت منابع انسانی بخواهد همانگونه که امروز در بسیاری از شرکتهای حضور دارد باقی بماند، من به این سوال پاسخ بله میدهم و پیشنهاد میدهم که آنرا نابود کند. صحبتهای اولریش نشان میدهد که اگرچه تاکید فراوانی بر نقش استراتژیک و شریک کسبوکار مدیریت منابع انسانی در سازمانها صورت گرفته است، در بسیاری از سازمانها این کارویژه (به شکل واضح) تفاوت چندانی با نسخه اداری و سطح پایین خود نکرده است، درحالی که مستمراً درحال انتقاد از گذشته بوده است. هرکسی میتواند به آسانی این گزارهها را بخواند و به جمعبندی غلطی که آنها درمورد فعالیتهای مدیریت منابع انسانی و مساوی دانستن آن با فعالیتهای بخش منابع انسانی دارند، برسد. این دو با اینحال تا حد زیادی متفاوت هستند (اگر همپوشانی دارند)، همانگونه که توسط برخی از نویسندگان در ابتدای شکلگیری رشته بیان شده است.
پیش از اینکه این جملات را به پایان برسانم، قصد دارم تا به شکل خلاصهای جنبش مدرن منابع انسانی در امریکا را نیز مورد بحث قرار دهم. برای اینکه به این موضوع پوششی که شایسته آن است بدهیم، با اینحال ما نیازمند یک فصل دیگر خواهیم بود.
در طول دهههای 1960 تا 1970، موضوع و فعالیتهای مدیریت پرسنلی جایگاهی کوچک و نسبتاً پایین در شرکتهای کسبوکار و دانشگاههای خارج از امریکا داشت. در انگلیس و استرالیا به عنوان مثال، دورههای پرسنلی در دانشگاهها به عنوان بخشی از برنامههای آموزش تجارت ارائه میشد و تعدادی محدودی از کتابهای آموزش مدیریت پرسنلی وجود داشتند. با اینحال این موضوع تحت تاثیر کمتوجهی گسترده به مدیریت به عنوان یک رشته آموزشی دانشگاهی، در جایگاه محکم روابط صنعتی و چانهزنی دوطرفه حاصل میشد. اما شرایط در دهه 1980 و اوایل دهه 1990 تغییر کرد. نه فقط در این کشورها بلکه در کشورهای فروان دیگری؛ و آنها در را برای مدیریت منابع انسانی معاصر باز کردند. عناصر مرتبط شامل این موارد بودند:
· رشد علاقه ملی به روشهای جدید مدیریت برای ایجاد بهرهوری
· عملکرد صنعتی و مزیت رقابتی در جهان اقتصادی
تغییرات جدید در اذهان جامعه و تغییر در خطمشیهای اقتصادی ملی که با به قدرت رسیدن حکومت تاچر در انگلستان تقویت شده بود و کشور را از سمت نگاه جمعی به نیروی کار، به سمت خطمشیهای نئولیبرال و بازار آزاد حرکت داده بود و روابط استخدامی را فردی نموده بود، ادراک گسترده از اینکه روابط مدیریت امریکایی بهترین روشهای موجود هستند و باید آنها را وارد و شبیهسازی کرد، آغاز فعالیت دانشگاههای کسبوکار حرفهای با رویکرد امریکایی و یک برنامه پژوهشی جدید در زمینه مدیریت توسط مجموعهای محققین روابط صنعتی از جمله علل این امر هستند. دراین زمان ژاپنیها نیز درحال باز کردن کارخانههای خود در انگلستان و جاهای دیگر بودند و نسخه خود از مدیریت منابع انسانی را در کشورها مطرح میکردند که باعث ترویج بیش از پیش مدیریت منابع انسانی میشد. اگرچه نیروی پرسنلی به آرامی جای خود را به منابع انسانی در امریکا در طول یک دوره بیست ساله که از دهه 1960 آغاز شده بود داد، در بسیاری از کشورهای دیگر این تغییر و جابهجایی به شکل دفعی رخ داد. من تمرکز خود را بر انگلستان و استرالیا قرار میدهم. در انگلستان واژه مدیریت منابع انسانی در میانههای دهه 1980 آشکار شد و در مقالات بهکار رفت. یک کتاب به شدت اثرگذار در ابتدای این دوره، کتاب جان استوری با عنوان رویکردهای جدید در مدیریت منابع انسانی (1989) بود. همانگونه که کلی بیان میدارد، موضوع مدیریت منابع انسانی در استرالیا در اواخر دهه 1980 وارد گفتمان دانشگاهی شد. او از چند مقاله اثرگذار همانند مقاله بکسال و داولین (1999) به عنوان نمونه یاد میکند. آنچه بین این دو کشور مشترک است، یک دوره اولیه بحثهای داغ و بدبینی عمیق درمورد وارد کردن این مفاهیم از امریکاست. به عنوان مثال کلی بیان میدارد که پاسخ بسیاری از دانشگاهیان استرالیایی به این مسئله بیتوجهی، شک، و نگرانی عمیق بود. دانشگاهیان مبنای مدیریت منابع انسانی را رد میکردند و حاضر نبودند حوزه کاری خود را با مدیریت منابع انسانی تلفیق کنند؛ و حتی این تفکر که این حوزة درحال ظهور مدیریتی باید جدی گرفته شود را تایید نمیکردند. بحث پشتسر بحث به وجود میآمد. تعدادی از نویسندگان انگلیسی ارزیابیهای بسیار انتقادی از مدیریت منابع انسانی نوشتند و بیان کردند که این امر چیزی بیش از لفّاظی و رویکردهای متعصّبانه به مسئله نیست.
چرا مدیریت منابع انسانی چنین پاسخهای شدیدی را به وجود آورد؟ بخشی از آن به این برمیگردد که مدیریت منابع انسانی، گروههای روابط صنعتیای که بهخوبی جایگاه خود را پیدا کرده بودند مورد تهدید قرار میداد، و بخشی نیز به این دلیل است که مدیریت منابع انسانی به عنوان ابزاری برای جلوگیری از شکلگیری اتحادیهها تصور میشد و ترویجکننده رویکرد نئولیبرالیستی تاچر.
اما آنچه که برای این مباحث حیاتی بود این بود که تعریف و مدلهای مدیریت منابع انسانی تاحدی باهم متناقض بودند و ابهام زیادی در آن وجود داشت در هنگام ورود از امریکا. آیا مدیریت منابع انسانی یک مفهوم کلی بود که همه اقسام مدیریت نیروی کار را پوشش میداد و تنها نام دیگری برای مدیریت پرسنلی بود، یا یک مدل جدید بود ک به منابع انسانی و مدیریت نیروی کار به عنوان دارایی انسانی نگاه میکرد؟ امریکاییها تمایل داشتند که بیان کنند از جنبه پرگماتیک یا بدون تعصب، مدیریت منابع انسانی همه عرصههای فوق را در خود دارد. اما در امریکا دانشگاهیان تمایل چندانی به ارائه کردن دلایل عمیق در زمینه مبانی هنجاری و ایدئولوژیک این پارادایم جدید نداشتند. آنچه در امریکا به شکل گستردهای مورد سوال قرار نگرفت، در انگلستان و جاهای دیگر بدون پرسش باقی نماند. یک دیدگاه اقلیت در این زمینه این بود که مدیریت منابع انسانی تنها یک نسخه با آرایش جدید مدیریت پرسنلی است و چیز جدید زیادی برای ابراز هیجان درمورد آن باقی نمیماند. اما بسیاری از نویسندگان استرالیایی و انگلیسی، بیان میکردند که مدیریت منابع انسانی درحقیقت یک مدل کاملا متفاوت مبتنی بر نگاه واحد، فردگرا، تعهد بالا و تناسب استراتژیک است. بر این اساس چندین جریان انتقادی و ردیه در این زمینه بروز پیدا کرد. یک انتقاد به عنوان مثال این بود که مدیریت منابع انسانی ذاتا ناقص است، زیرا رویکردهای توصیفی را با رویکردهای تجویزی آمیخته است. انتقاد دوم این بود که مدیریت منابع انسانی تنها در محیط کارهای محدودی بهکار گرفته شده است و اهمیت کاربردی زیادی خارج از امریکا ندارد. انتقاد سوم این بود که مدیریت منابع انسانی تنها بر اهداف سازمان تمرکز دارد و علایق کارکنان را ندید میگیرد. چهارمین انتقاد نیز این بود که مدیریت منابع انسانی اثرات عملکردی مثبتی را که وعده میدهد، محقق نمیکند.
از اوایل دهه 1990 به بعد، خاک زیادی روی این مباحث نشست، و مدیریت منابع انسانی در انگلستان و استرالیا تثبیت شد. مرزها محتوای مدیریت منابع انسانی تابهحال بدون تغییر باقی مانده است اما مجموعهی درحال رشد از تفکرات وجود دارد که بیان میدارد برای افزایش اثربخشی مدیریت منابع انسانی در کشورهای مختلف، باید آنرا به شکلی گسترده، عمومی و خالی از ارزش تعریف نمود. نماد آن را میتوان در نوشتههای بوکسل و پرسل (2003) یافت که مدیریت منابع انسانی همه فعالیتهای مرتبط با مدیریت روابط استخدامی را دربرمیگیرد. برای اینکه درک کنیم مدیریت منابع انسانی تا چه حد در این کشورها پیشرفت کرده است، درحال حاضر انگلستان تبدیل به خانه دو مجله بسیار مشهور مدیریت منابع انسانی یعنی «ژورنال مدیریت منابع انسانی» و «ژورنال بینالمللی مدیریت منابع انسانی» شده است. دانشگاههای انگلیسی بخشهای مدیریت منابع انسانی تاسیس کردهاند و تعدادی زیادی کتابهای مدیریت منابع انسانی در این کشورها در دسترس هستند؛ و تقریباً همه دانشگاهها، درحال ارائه دورههای مدیریت منابع انسانی میباشند.
در دهه 1990 مدیریت منابع انسانی به سرعت در اروپای قارهای، آسیا، امریکای لاتین و آفریقا نیز پخش شد. همانگونه که در نمونه انگلستان اتفاق افتاد، در هرکدام از این مناطق، مفهوم مدیریت منابع انسانی و حالتهای آموزش و پژوهش آن، بیانگر تفاوت در سیستمهای دانشگاهی و محیط سیاسی و اقتصادی آنها میباشد. همچنین جهانیسازی مدیریت منابع انسانی یک حوزه جدید از پژوهش در این رشته ایجاد کرده است که به مباحث تطبیقی و بینالمللی مدیریت منابع انسانی میپردازد. تعداد زیادی از مقالات و کتابها در سالهای اخیر نوشته شدهاند، به عنوان در زمینه فعالیتها و ساختار مدیریت منابع انسانی در اروپا، تفاوتهای تطبیقی و مقایسهای در سیستمها و فعالیتهای مدیریت منابع انسانی در امریکا، انگلیس، آلمان و ژاپن، و رویکرد مدیریت استراتژیک از جنبه بینالمللی
جمعبندی
بررسی دانشگاهی و عملی مدیریت منابع انسانی رشد زیادی در طول قرن گذشته کرده است. در هنگام آغاز قرن بیستم مفهوم مدیریت منابع انسانی حتی اختراع نشده بود. فعالیت آن در صنایع به شکل گستردهای غیررسمی بود، و تا حد زیادی ناعادلانه و ناکارآمد اجرا میشد؛ و پژوهش یا آموزش سازمانیافتهای در زمینه مدیریت منابع انسانی وجود نداشت. در ابتدای قرن بیستم، این وضعیت تغییر پیدا کرد. نه تنها ایده مدیریت منابع انسانی در جهان پخش شد، بلکه درحال حاضر به عنوان یک حوزه زیربنایی در کسبوکارها شناخته میشود که تعداد زیادی آثار پژوهشی دانشگاهی و علمی در زمینه آن به نگارش درمیآید و باعث افزایش کارایی شرکتها، و روابط همگونتر و عادلانهتر با کارکنان شده است. این یک نکته مثبت به حساب میآید.
اما تکامل مدیریت منابع انسانی، حوزهای بدون دردسر و نواقص نبوده است. برخی از این مشکلات تابهحال نیز باقی مانده است. در مقایسه با دیگر حوزههای مدیریت کسبوکار همانند مدیریت مالی، بازاریابی و حسابداری، مدیریت منابع انسانی عمدتاً ازنظر استراتژیک در سطوح پایینتر قرار دارد، سرمایهگذاری سازمان به سمت آن هدایت نمیشود و جایگاه حرفهای پایینتری نیز دارد. در عینحال درحالیکه برخی از شرکتها درحالحاضر کارکنان را به عنوان دارایی خود تصور میکنند و مدیریت منابع انسانی را عاملی برای ایجاد مزیت رقابتی میدانند، بسیاری از شرکتهای دیگر به شکل گستردهای از سرمایهگذاریهای خود در نیروی کار و مدیریت منابع انسانی کاستهاند و به مدیریت نیروی انسانی در قالبی تاکتیکی، اداری و هزینهمحور ادامه میدهند. باتوجه به پژوهشهای دانشگاهی، این موضوع اخیر این حقیقت را آشکار میکند که در هر نقطهای از زمان، تعداد زیادی از شرکتهایی وجود دارند که عمق و گستره فعالیتهای مدیریت منابع انسانی آنها با یکدیگر متفاوت است. این تکسّر همچنین به شکل سیستماتیک بین کشورهای مختلف نیز وجود دارد و این امر وابسته به تاریخچه، نهادهای کسبوکار، محیط حقوقی و فرهنگ این کشورها میباشد. یک بخش قابلتوجه پژوهشهای اخیر دانشگاهی در زمینه مدیریت منابع انسانی، تمرکز خود را بر لایه اول شرکتهایی در کشورهای محدود قرار داده است که منجر به نگاهی قومیتی و نامتوازن و هنجاری در این زمینه شده است. اما شواهدی نیز فراهم شده است که رشد پژوهشها در این حوزهها نیز در مسیر درست قرار دارد.