تاریخچه مدیریت منابع انسانی-بخش دوم
در این پست دومین بخش از ترجمه مقاله را خدمت شما ارائه میکنم. البته متنی که در وبلاگ ارائه میشود هنوز ویراستاری نشده است که بابت آن عذرخواهی میکنم.
بخش 2- مابین سالهای 1930 تا 1965
از ابتدای ایجاد تا در میانههای دهه 1910 تا اواخر دهه 1920 کارویژه جدید مدیریتی مدیریت منابع انسانی پیشرفت قابل توجهی کرد و مورد توجه دانشگاهیان نیز در آمریکا قرار گرفت. ویلیام لیزرسون اقتصاددان کار، در این دوره جمعبندی کرد که وقتی ایفای نقش مدیریت پرسنلی در بعضی از حوزههایی که در آن فعالیت میکرد به نتیجه رسید، نتایج بسیار جالب توجه بود. یک دانشمند دیگر در حوزه بازار کار بیان میدارد که روشهای جدید پرسنلی یکی از جاهطلبانهترین تجربههای اجتماعی دوران ما هستند.
در طول ده سال بعد، با اینحال پرستیژ و اثرگذاری مدیریت منابع انسانی بهخصوص نسخه نیت خوب و استراتژیک آن که به همراه جنبش رفاه سرمایهداری به وجود آمده بود، با افت شدیدی مواجه شد. رکود بزرگ در اواخر 1929 شروع شد و اقتصاد با شتابی فراوان رو به پایین حرکت کرد و این امر تا اولیل 1933 ادامه داشت که در این سال تولید داخلی به زیر 30% کاهش یافت و یکچهارم از نیروی کار بیکار شدند. اقتصاد دیگر کشورها نیز همین مسیر را دنبال کرد و در حقیقت اقتصاد انگلستان این حرکت روبه پایین را زودتر از آمریکا نیز شروع کرده بود.
شرکتها انتخابی نداشتند غیر از اینکه به دنبال سازوکارهای کاهش هزینه باشند. واژه عقلاییسازی یکی از عبارتهای پرکاربرد در هردو سوی اقیانوس اطلس شد. در نتیجه شرکتها کوچکتر با سودآوری کمتر و دارای رشد کمتر، ابتدا شروع به کاهش دستمزدها کردند، نیروی کار خود را اخراج کردند و برنامههای خود در زمینه مدیریت پرسنلی را رها نمودند. سپس فشار رقابت و خطر ورشکستگی دیگران را نیز مجبور کرد که در همین مسیر بیفتند؛ تا جاییکه سیالسازی نیروی کار به شرکتهایی که در برند سرمایهداری رفاه شناخته میشدند نیز سرایت کرد. انجام دادن چنین کاری البته به معنای ازدست دادن سرمایهگذاری گسترده در زمینه نیروی انسانی بود. اما بدون سودآوری آنها توانایی تامین مالی برنامههای روبه پیشرفت مدیریت منابع انسانی را نداشتند؛ و بیکاری گسترده، مشکلات آنها در زمینه جابهجایی نیروی کار و مشکلاتی که در زمینه انتخاب وجود داد را کاهش داده بود و گزینه مناسب برای مجبور کردن کارکنان به سخت کارکردن در اختیار کارفرمایان قرار داده بود.
در بررسی آثاری که رکورد بر مدیریت منابع انسانی داشت، لیزرسون مشاهده کرد که رکود 15سال در زمینه مدیریت پرسنلی را بر باد داده است. او همچنین بیان داشت که نیروی کار، برای احقاق حقوق خود به دنبال قانون گذاران افتاده است و دیگر توجهی به مدیریت پرسنلی برای ارائه راهکاری برای مشکلات بیکاری ندارد.
خطمشی گذاری عمومی در امریکا برای حل مشکلات اقتصادی رویکردی uشکل را در پیش گرفت. سیستم حکومتی روزولت یک رویه جدید را در میانههای 1933 ایجاد کرد و تلاش کرد تا قدرت خرید مردم را از طریق افزایش حقوق و دستمزد و توان خانوارها را در خرید بالا ببرد. برنامههای تثبیت حداقل حقوق، برنامههای تامین اجتماعی (بیمههای بیکاری و پیری)، ایجاد اتحادیههای بزرگ و خرج کردن گسترده در زمینه کارهای بخش عمومی از جمله راهکارهایی بود که روزولت در پیش گرفت.
ورود دولت به روابط استخدامی تحت تاثیر این مسائل به شدت افزایش یافت. آنچه از همه بیشتر برای کسبوکارها نگران کننده بود، این بود که رویه قراردادهای جدید کارکنان را تشویق میکرد که به اتحادیهها بپیوندند و آنها این کار را به شکل گستردهای انجام میدادند. در فضای پنج ساله، چگالی اتحادیهها در امریکا دو برابر شد و عمده صنایع تولیدی در این کشور دارای اتحادیههای مختلف شدند. ناگهان قدرت انتخاب کارفرمایان در زمینه حقوق و دستمزد، شرایط قراردادی و شرایط استخدامی که تابهحال از طریق مدیریت منابع انسانی درپیش گرفته میشد، تبدیل به تصمیمگیری مشترک در زمینه انجام کارها و چانهزنی دوطرفه شد. برای اطمینان از اینکه سرمایهداری رفاه جای خود را به چانهزنی مشترک داده است، هرگونه برنامه نمایندگی کارفرمایان که توسط خود آنها تدوین شده بود از نظر قانونی ممنوع شد. میزان تغییر در کشورهای دیگر از این هم بیشتر بود. به عنوان مثال میتوان به ژاپن و آلمان اشاره کرد. حکومتهای فاشیست در این دوره به قدرت رسیدند و سایر جناحهای سیاسی معارض خود را ساکت کردند؛ و اتحادیههای کارگری قدرت زیادی در صنایع مختلف پیدا کردند؛ و اقتصادها را به سمت جنگ هدایت کردند.
این رخدادها آثار مثبت و منفیای بر نقش مدیریت منابع انسانی داشت. ازجنبه مثبت گسترش سریع چانهزنی دوطرفه به نفع مدیریت منابع انسانی تمام شد. به عنوان مثال در تلاشی برای جلوگیری از ایجاد اتحادیهها، بسیاری از شرکتها به سرعت برنامههای پرسنلی خود را تقویت کردند. با اینحال وقتی که شرکتها دارای اتحادیه کارگری میشدند، آنها باید کارکنانی را در زمینه روابط کار و امور پرسنلی برای انجام مذاکرات مشترک با اتحادیهها و مدیریت کردن قراردادها استخدام میکردند. و سرانجام اتحادیهها به شرکتها فشار میآوردند تا حقوق و دستمزد استاندارد شود، سیستمهای طبقهبندی مشاغل به وجود آید، رویههای رسمی برای اعلام شکایت وجود داشته باشد، و قوانین رسمی برای امور استخدامی وجود داشته باشد؛ که همه این موارد نیازمند وجود نیروی متخصص حوزه پرسنلی برای تدوین این اسناد و اداره آنها بود. قوانین جدید دولتی از قبیل قانون جدید کار و قانون تامین اجتماعی نیز آثاری به همین شکل داشتند.
اما با اینحال آثار منفیای نیز بر این امر مترتب بود. اولین آثار رکود در اوایل دهه 1930، بخش بزرگی از برنامههای نیروی انسانی را در سازمانها از بین برد و بقیه را نیز به شدت تضعیف کرد. کارویژه مدیریت منابع انسانی بخش مهمی از پرستیژ حرفهای خود، اعتماد کارکنان، و تایید اجتماعی را از دست داد. حالا مدیریت منابع انسانی برای بسیاری از افراد، تنها یک ایده توخالی بهنظر میرسید، مجموعهای از تکنیکها برای اثرگذاری بر کارکنان، و یک ابزار برای جلوگیری از شکلگیری اتحادیهها. با اینحال بدتر اثر خسارتبار بر مدیریت منابع انسانی از دست دادن قدرت و نفوذ در سطح استراتژیک بود. درحالیکه اجزای اداری و تاکتیکی مدیریت منابع انسانی رشد قابلتوجهی را در دهه 1930 تجربه کردند، مدلهای چانهزنی دوطرفه فضای محدودی را برای ایفای نقش استراتژیک این بخش، همانگونه که پیش از این در رویکرد رفاه وجود داشت ایجاد کردند. چانهزنی دوطرفه حالا به شکل گستردهای بهعنوان روشی برگزیده برای حکمرانی و اداره امور استخدامی به نظر میرسید. اتحادیهها منبع جدید خلاقیت و تغییر استراتژیک بودند؛ و همکاری و ایجاد تناسب بین اهداف فرد و سازمان جای خود را به مسائلی از قبیل تعارض منافع، تنظیم قدرت و مذاکرات جدی منفی داده بود. آنچه این رویکرد را بهخوبی نشان میدهد تغییر نگاه لیزرسون است. در اواخر 1930 او مدلهای غیراتحادیهای مدیریت منابع انسانی را رها کرد و اظهار داشت که قضاوت جمعی حالا تمایل بیشتری به چانهزنی دوطرفه دارد... سازمان کار و چانهزنی دوطرفه درحال حاضر اموری پراهمیت، لازم و غیرقابل اجتناب هستند. در طول سالهای جنگ، هم چانهزنی دوطرفه و هم ورود و مداخله دولت در زمینه امور استخدامی گسترش پیدا کرد و تقویت شد؛ درایالات متحده آمریکا، و فضای مانور مدیریت منابع انسانی محدودتر از قبل شد. با اینحال هنوز هم برخی از رخدادهای مثبت اتفاق میافتاد. انفجار استخدامی که به واسطه جنگ به وجود آمده بود، نیاز برای متخصصین جذب و استخدام را تشدید کرده بود و دوباره احساس نیاز برای جلوگیری از جابهجایی نیروی کار در شرکتها ایجاد شده بود. در عین حال رشد قارچگونه تولید مرتبط با جنگ در کارخانهها، و استخدام نیروهای بیتجربه نیازی عظیم برای برنامههای آموزشی و متخصصان آنها ایجاد کرده بود. برای همسانسازی با برنامههای کنترل حقوق و دستمزد وضع شده توسط دولت و جلوگیری از خشونت در محیط کار، شرکتها همچنین رویههای جدیدی برای رویههای ارزیابی مشاغل و سیستمدار کردن و رسمی نمودن رویههای حقوق و دستمزد خود ایجاد کردند. و سرانجام، برنامههای مزایای کارکنان در طول جنگ گسترش فراوانی پیدا کرد، زیرا مزایا خارج از برنامههای کنترل حقوق و دستمزد دولت قرار داشتند. نتیجه واضح این امر گشترس قابل توجه برنامهها و بخشهای پرسنلی در سازمانها بود. دادههای فراهم شده توسط ژاکوبین (1975) به عنوان مثال نشان میدهد که تنها 39% از شرکتها در سال 1929 که بین 1000 تا 5000 کارمند داشتند بخش مدیریت پرسنلی داشتند درحالی که بین 1935 تا 1936 این نسبت به 62% رسید و سپس بین 1946 تا 1948 به 73% افزایش پیدا کرد.
آمریکا در پایان جنگ جهانی دوم به عنوان رهبر بزرگ اقتصادی دنیا درآمد. بخش بزرگی از اروپا و آسیا نابوده شده بود. در طول 15 سال بعد، صنعت آمریکا دورهای طلایی را تجربه کرد. آلمان و ژاپن بخشی از این فضا را استفاده کردند و شروع به بازسازی صنایع خود کردند. انگلستان به آرامی توسعه پیدا کرد ولی در زمینههایی نیز با افت مواجه بود. و بسیاری از ملتها در آمریکای جنوبی، آسیا و آفریقا نیز تلاش کردند پا به جهان صنعتی بپیوندند.
از جنبههای مختلفی دو دهه پس از جنگ جهانی دوم رشد گستردهای را در مدیریت منابع انسانی آمریکا شاهد بود. با اینحال این حوزه در حالی وارد دهه 1960 شد که احساس غالب جایگاه پایین و اهمیت حاشیهای آن بود. در 1920 بسیاری از شرکتهای بزرگ هنوز کارویژه سازمانیافته مدیریت منابع انسانی نداشتند. اما در میانههای دهه 1950 تقریباً همه شرکتهای با اندازه بزرگ یا متوسط یک واحد منابع انسانی داشتند. علاوه بر این، این بخشها درحال افزایش نیروهای خود بودند، وظایف جدیدی را به عهده میگرفتند، و اهمیت روبهرشدی را تجربه میکردند. شرکتهای آمریکایی در طول این دوره رشد زیادی کردند و به واسطه اینکه اندازه شرکتها بزرگ شده بود آنها میتوانستند از مزایای صرفهجویی به مقیاس استفاده کنند؛ و از سوی دیگر انجام ادغام و خریدهای مختلف باعث شکلگیری شرکتهای بزرگ کنگلومریت شد. همانگونه که ژاکوبی (2003) بیان میدارد دهه 1950 عصر انسان سازمانی بود که با شکلگیری مگاسازمانهایی مانند جنرال موتورز، IBM و سیرز ریباک، و گسترش مدیران میانی و تکنسینهای یقه سفید و کارکنان آنها همراه بود. با افزایش اندازه سازمانها، نیاز به فعالیتهای منسجم و سیستماتیک مدیریت پرسنلی در همه آنها احساس میشد.
بهکارگیری روانشناسی صنعتی، جامعهشناسی صنعتی و روابط انسانی در حل مشکلات استخدامی نیز در دهه 1940 به عنوان موضوعی داغ رایج شد و فرصتهای جدیدی را برای مدیریت منابع انسانی به وجود آورد. جنبش روابط انسانی، از تجربیات هاسورن در وسترن الکتریک نشأت میگرفت که توسط التون مایو رهبری میشد. درحالیکه اغلب بیشتر تمرکز روانشناسی صنعتی در دهه 1920 بر بهکارگیری تکنیکهای محدود متمرکز شده بود، که از جمله آنها میتوان به آزمونهای انتخاب و روابط بین ساعت کاری و خستگی اشاره نمود در دهه 1940 تمرکز دانشمندان علوم رفتاری بیشتر به سمت موضوعات جامعهشناسی – روانشناسی ملتفت شده بود که از جمله آنها میتوان به روابط اخلاق و تلاش کاری، پویاییهای بین فردی در گروههای کوچک، و نقش مشوقهای غیرمالی در کار اشاره نمود. این موضوعات کاربردهای بالقوهای در مدیریت منابع انسانی داشتند و باعث شکلگیری حوزه جدیدی از پژوهشهای کاربردی و مجلات مرتبط با آنها از قبیل روانشناسی پرسنل شدند. همانگونه که بروان و میر (1956) بیان میدارند در این دوره مطالعات مرتبط با روابط انسانی اعتقادی غالب بود و بیان میداشت که ربطه مثبتی بین اخلاق، رضایت شغلی یا وفاداری وجود دارد از یک سو، و کارایی و بهرهوری شرکت از سوی دیگر. اینها متغیرهای کلیدی بودند که مدیریت پرسنلی در 1950 آنها را معرفی میکرد و ترویج مینمود.
دهه 1950 همچنین گسترش بیشتر اتحادیهها و چانهزنی دو طرفه را به دنبال داشت. مهمترین عنوانی که در این سالها در شرکتهای بزرگ برای کارویژه مدیریت منابع انسانی بهکار برده میشد و علیالخصوص در بخش اتحادیهها موجود بود، واژه روابط صنعتی بود. بخش روابط صنعتی معمولاً به چند قسمت: روابط نیروی کار (چانهزنی دو طرفه) و قسمت امور استخدامی تقسیم میشدند. این ایده که روابط صنعتی باید به شکلی استراتژیک دنبال شود، ابتدا در دهه 1920 مطرح شد اما نویسندگان دهه 1950 نیز به آن توجه داشتند. اقتصاددانها از قبیل وای ویک به عنوان مثال شروع به نگارش در این زمینه با مقالههایی از قبیل حرکت از سمت تاکتیک به سمت استراتژی در روابط صنعتی میکردند و همچنین کتبی مانند دستنامه امور پرسنلی به خوانندگان خود توصیه میکرد که کار تفصیلی آزمون گرفتن از کارکنان، ارزشیابی مشاغل، یا دیگر فعالیتهای روزمره امور پرسنلی ارزشی کمتر از حد مورد انتظار دارند مگر اینکه این فعالیتها به همدیگر دریک شکل برنامهریزی شده، کارا، کاملاً منسجم و اثربخش جوش بخورند تا اهداف سازمان را محقق کنند. اما باتوجه به اهمیت مدیریت روابط اتحادیهها در آن زمان رویکرد استراتژیک به مدیریت منابع انسانی غالباً متوجه بحث اتحادیهها و چانهزنی دوطرفه میشد.
با اینحال چگالی اتحادیهها در اواخر دهه 1950 کاهش پیدا کرد و چانهزنی دوطرفه تبدیل به امری روتین و روزمره شد و برنامهها و منابع شروع به حرکت به سمت قسمت پرسنلی کارویژه مدیریت منابع انسانی کردند. در شرکتهای غیراتحادیهای کارویژههای مدیریت منابع انسانی، گاهی اوقات بخش پرسنلی و برخی اوقات روابط صنعتی نامیده میشدند؛ اما توجه اصلی در سطح استراتژیک بر جلوگیری از شکلگیری اتحادیهها و حفظ نیروی کار باثبات و دارای انگیزه بود. بخش پرسنلی در لایه بالایی شرکتهایی که اتحادیهسازی در آنها صورت نگرفته بود تلاش میکرد تا تبدیل به بازیگری اثرگذار شود؛ زیرا این شرکتها بازارکار نیروی انسانی داخلی ساختاریافتهای ایجاد کرده بودند و تاکید فراوانی بر حفظ اخلاق و رضایت شغلی کارکنان خود داشتند. در شرکتهای بزرگ آمریکایی با اینحال بخش پرسنلی معمولاً تعامل کمی با حوزه استراتژیک داشت و سیاستهای استخدامی بر جنبههای اداره تاکتیکی فعالیتهای مختلف پرسنل تمرکز داشتند. اغلب کارویژه پرسنلی بهعنوان یکی از پایینترین سطوح در سلسله مراتب به حساب میآمد و مکانی برای کارکنان و مدیران رده پایین بود. به عنوان مثال دراکر (1954) بخش پرسنلی را ترکیبی از کار بایگانی، خانهداری، کار اجتماعی و آتشنشانی برای مواجهه با اتحادیهها توصیف میکرد. 20 سال بعد فولت بیان داشت که تنها 150 نفر از 39000 فارغالتحصیل مدرسه کسبوکار هاروارد، در جایگاههای پرسنلی استخدام شدهاند. او توضیح میداد که این امر به این دلیل به وجود آمده است که بسیاری از آنها احساس میکردند حوزه پرسنلی جایگاه سازمانی پایینی دارد و پر از اخبار بد است.
الگوی مشابهی نیز در ژاپن پس از جنگ جهانی دوم دنبال شد. ژاپن یک بخش صنعتی دوگانه ایجاد کرد که از طریق شرکتهای بزرگ ملی و بینالمللی در بخش اصلی، و شرکتهای کوچک و متوسط و تامینکنندگان در سطح دوم تشکیل میشد. شرکتهای بخش اصلی سیستمهای استخدامی متمایزی داشتند که در آنها، امور مرتبط با منابع انسانی به شدت رسمی و توسعه یافته بود و از جمله مسائل آنها میتوان به استخدام مادامالعمر، حقوق ارشدیت، گردش شغلی بالا، و اتحادیههای سازمانی اشاره نمود. بخشهای قدرتمند پرسنلی نیز برای اداره این واحدها به وجود آمده بودند. براساس گزارش هیرانو (1969) این بخشهای پرسنلی اختیار و مسئولیتهای بالاتری نسبت به شرکتهای مشابه آمریکایی که در ژاپن کار میکردند داشتند. در لایه دوم، از سوی دیگر، برنامههای پرسنلی در شرکتهای ژاپنی بیشتر غیررسمی و کمتر توسعه یافته بود. در دهه 1980 جایی برای کارکنان بایگانی و ....
در دهه 1980 اقتصاد ژاپن یک معجزه بهرهوری را تجربه کرد و بسیاری از مشاهدهگران خارجی بیان داشتند که توانایی سیستمهای مدیریت منابع انسانی ژاپنی برای ترویج وفاداری، تعاون و کار سخت عامل اصلی موفقیت بوده است. کتابها و مقالههای فراوانی در زمینه مدیریت ژاپنی نوشته شد؛ و حالا این اروپاییها و آمریکاییها بودند که به ژاپن سر میزدند تا در سمینارهای مدیریتی شرکت کنند یا به تور در کارخانهها بروند. اما آنچه به شدت از نظر مغفول ماند، این نکته مهم بود که علاوه بر مدیریت جامع کیفیت و اصول مدیریت علمی که از کارهای دمینگ و تیلور در ژاپن انتخاب شده بود، مدل مدیریت استخدامی بانیت خوب نیز که توسط نویسندگان و شرکتهای بزرگ آمریکایی در اوایل 1920 ترویج شده بود، در ژاپن مورد استفاده قرار میگرفت.
برخلاف ژاپن، در اروپا مدیریت منابع انسانی بازیابی محدودی داشت و کمتر پس از فاجعه جنگ جهانی دوم توانست خود را بازیابی کند اگرچه صنایع اروپا درحال بهبود و رشد بودند. مالن در سال 1960 مطالعهای در زمینه مدیریت پرسنلی در اروپا انجام داد. او مشاهده کرد که اداره پرسنلی جایگاه حرفهای در اروپا ندارد و قابل مقایسه با آمریکا نیست و این امر حتی در انگلستان نیز وضعیت مناسبی ندارد. باتوجه به شرایط اروپا، او این گزارش کلی را ارائه کرد:
بسیاری از شرکتهای اروپایی به نظر نمیرسد که در زمینه برنامههای منسجم روابط صنعتی و پرسنلی کاری انجام دهند. در برخی از کشورها رویکرد رفاهی به مشکلات روابط کارکنان، توجه خاصی را به خود معطوف کرده است. در دیگر کشورها بخش پرسنلی بیشتر یک دفتر پرداخت حقوق و دستمزد است که توجه چندانی به مشکلات پایهای کارکنان ندارد. برخی از مدیران منابع انسانی، کار خود را تنها در حد ثبت اطلاعات و بایگانی میدانند، این درحالی است که در آمریکا رویکردهای مدرنی در بخشهای مدیریت منابع انسانی بهکار گرفته میشود که بر نقشها و کارویژههای متعددی دارد که از جمله آنها میتوان به مشاوره، ارائه خدمات، هماهنگی، و کنترل و تحلیل اشاره داشت. بخشهای پرسنلی اروپایی معمولاً در حوزه خدمات محدود شدهاند و جایگاه پایینی دارند و تقدیر محدودی از آنها صورت میگیرد؛ و این امر به آنها اجازه نمیدهد تا بتواند در فرآیندهای حل مسئله و تدوین سیاستها ایفای نقش کنند.
مالم ادامه میدهد که: مهمترین و پایهای ترین مشکلی که اداره پرسنلی در اروپا را تحت تاثیر خود قرار میدهد، حوزههای آموزشی مدیرانی است که در اروپا مدیریت میکنند... مشکل در اکثر کشورهای اروپایی، ضعف نگاه حرفهای به مدیریت است. او همچنین بیان میدارد با اینحال که یک رویکرد آمریکایی به مدیریت منابع انسانی، به آرامی درحال رشد در اروپا است زیرا روشهای مدیریتی درحال انتقال از آمریکا به اروپا هستند و این امر تحت تاثیر اجرای طرح مارشال در اروپا و سپس برنامههایی است که از 1950 به بعد توسط بنیادها و حکومت آمریکا در اروپا درحال اجرا است. بسیاری از فعالان اقتصادی آمریکایی و افراد دانشگاهی در قالب تیمهای مدیریتی بهبود بهرهوری و تیمهای دارای پشتوانه مالی مشاوره و آموزش، به اروپا سفر کردند. در همین زمان تعداد زیادی از اروپاییها نیز به آمریکا سفر کردند تا آموزشهای حرفهای مدیریت را در دانشگاهها و شرکتهای این کشور دنبال کنند.
تغییر توجه به جایگاه مدیریت منابع انسانی در دانشگاهها، به گونهای ترکیبی بروز پیدا کرد. خارج از آمریکا، مدیریت منابع انسانی در حوزههای آموزش و پژوهش توجه کمی را به خود معطوف کرد؛ و در نتیجه حوزه مدیریت پرسنلی که بخشی از این امر بود نیز، توجه محدودی را به خود معطوف کرد. مالم به عنوان مثال بیان میدارد که محتوای محدودی در زمینه مدیریت پرسنلی در طرحدرس دانشگاههای اروپایی قرار گرفتهاند یا حتی موسسات فنی و مدارس آموزشی کسبوکار و اقتصاد هم به این امر توجهی ندارند. یک دلیل برای این شرایط این است که در بسیاری از کشورهای اروپایی مثل آلمان، روابط استخدامی به شدت نظاممند شده بود و قانونکارهای قابلتوجهی در این کشورها تدوین شده بود. این امر آموزش حقوقی را بیشتر از آموزش مدیریتی برای مدیران امور پرسنلی لازم مینمود. یک استثنای بزرگ در اروپا، انگلستان بود. دانشگاههای انگلیسی توجه متوسطی به مدیریت پرسنلی کردند؛ با اینحال آموزشهای حرفهای قابلتوجهی در دانشگاههای فنی و گروههای حرفهای مانند موسسه مدیریت پرسنلی که از سال 2005 به بعد انجمن رسمی توسعه و امور پرسنلی نامیده شده، ارائه میگردید. همچنین نسبت به دیگر دانشگاههای کشورهای اروپایی، در انگلستان آموزش و پژوهش در حوزه روابط انسانی و روابط صنعتی با شدت بیشتری دنبال میشد (و در نتیجه قانون کار در این کشور به شکل گسترده تدریس نمیشد، زیرا قانونگذاری حقوقی در حوزه کار به شدت محدود بود.). روابط صنعتی با اینحال به شکل محدودی در انگلستان تعریف شده بود که صرفاً دربرگیرنده روابط نیروی کار و مدیریت با هم بود؛ اگرچه در میانههای دهه 1960 موضوع مدیریت توجه بیشتری را به خود جلب کرد.
دوره 1945 تا 1965، یک دوره انفجار توجه به مدیریت منابع انسانی و گسترش آن در آمریکا بود. اما وقت بسیاری سختی برای مدیریت پرسنلی نیز به حساب میآمد. در دهه 1950 واژه روابط صنعتی به شکل گستردهای در آمریکا تعریف میشد که دربرگیرنده همهی جنبههای امور استخدامی از جمله امور پرسنلی نیز بود. پیش از جنگ جهانی، تنها تعداد محدودی از دانشگاهها دورههای رسمی روابط صنعتی داشتند، اما پس از جنگ چندین مرکز تخصصی رابط صنعتی و موسسه برای امر ایجاد شدند. انگیزه اصلی برای این برنامههای جدید اغلب از گسترش قابل توجه اتحادیهها و مشکلات ناشی از چانهزنی دوطرفه، حل تعارضات بین دوطرف، و مدیریت قراردادها ناشی میشد. اما به همان اندازه علاقه به نهضت روابط انسانی صنعتی و کاربرد آن در مدیریت و طراحی سازمانی نیز افزایش پیدا کرد. این برنامههای روابط صنعتی جدید، به شکل گستردهای آموزش و پژوهش در حوزه مدیریت منابع انسانی را توسعه دادند و هزاران دانشجو را به این موضوع متمایل کردند. این برنامههای آموزشی، چندرشتهای بودند و جهتگیری علوم اجتماعی داشتند و در برخی از موارد در مدارس کسبوکار ارائه میشدند؛ اما اغلب با عنوان حوزههای درسی مجزا در دانشگاهها ارائه میشدند زیرا هدف این بود که بیطرفی این افراد بین نیروی کار و مدیریت حفظ شود. متناسب با پیمایشی که در زمینه برنامههای آموزشی در این کشور رخ داد، چهار دوره محوری در این برنامههای روابط صنعتی عبارت بودند از: اقتصاد نیروی کار، چانهزنی دوطرفه، مدیریت پرسنلی (و روابط انسانی) و قانون کار. این منصفانه است که بیان داریم که تاکید بیشتر بر روی روابط بین مدیریت و کارکنان قرار داشته است. جنبه مدیریت پرسنلی این حوزه، توجه چندانی را در طول این دوره زمانی به خود جلب نکرد و دانشجویان زیادی نیز به این حوزه علاقهمند نشدند. یک ارزیابی با پشتوانه یکی از بنیادهای امریکایی در زمینه آموزش مدیریت کسبوکار در اواخر دهه 1950 به این جمعبندی رسیده است: پس از دورههای تولید، شاید مهمترین مشکلات ناشی از دورههای آموزشی مدیریت پرسنلی در دورههای آموزشی کسبوکار باشد. در این زمینه شاید نقطهنظر یکی از دانشجویان سابقه موسسه کار و روابط صنعتی ایلینویز نیز جالب باشد که بیان میدارد: وقتی من در ایلینویز درس میخواندم (1951-1950) تنها تعداد محدودی از دانشجویان موسسه، در حوزه پرسنلی فعالیت میکردند و این افراد از نظر بقیه افرادی فاقد شأن و جایگاه بودند. من به این افراد نزدیک میشدم و از آنها میپرسیدم که چرا شما وارد بحث پرسنلی میشوید... آنها اغلب یک یا دو پاسخ به من میدادند: 1- اینکه من در ارتش به اینکار اشتغال داشتم. 2- من مردم را دوست دارم.
- ۹۳/۰۷/۰۹